تبليغاتX
هفت شهر عشق

هفت شهر عشق

الهي عاجز و سرگردانم.نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم

سلام به همه ی دوستای گلم

اساس کشی کردم رفتم به وب جدید

اینم به همین زودیا حذف میکنم با همه ی خاطراتش

راستی از اونایی که این وبمو لینک کردن میخوام ادرس جدیدو لینک کنن با همون عنوان

دوستون دارم

اینم ادرس

هفت شهر عشق جدید

+نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت13:55توسط علي | |

پیش تر ها بیش از این از عشق گفته بودم .

اکنون چرا ساکتم ؟؟احساس می کنم که ذره  ذره ی بدنم اسیر سکونی وحشتناک است ! اکنون که در کنارت هستم چرا؟؟اکنون که در تو گمم چرا؟؟

چرا نمی توانم تمام آن چه هست را به تو بنمایانم ؟ انگار نه انگار که تمام وجودم دیوانه ی توست و من به تو چه می گویم !فقط همین دوستت دارم  ساده را !!

...تو مثل قصه های هزار و یک شبی

و فقط نه برای هزار ویک شب

که برای هر دمی

هر نفس کنار منی  ...

 

چند وقتی است که فکر می کنم که نکند تو خود منی!

اصلآ چه تفاوتی دارد ؟؟ من ؟ تو؟ ما ؟ همه ی این ها فقط ضمیرند برای صدا کردن .

حتی نامت هم آن چیزی نیست که من در تو می بینم .بزرگتر از آنی که در یک اسم جا شوی.

می خواهم احساسم را بنویسم : دوستت دارم .

باز هم تکراری شد و همان دوستت دارم ساده .تو اما دست کم نگیر .

دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت0:1توسط علي | |

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت6:40توسط علي | |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پدر با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم ، چون می خواستم جلوی یک رویا رویی با تو و مادر را بگیرم . من احساسات واقعی را با دوست دخترم سارا پیدا کردم ، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو او را نخواهی پذیــرفت ، به خاطر تیز بینی هاش ، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ و چرمیش و از همه مهمتر اینکه ســـنش از من خیلی بیشتره . اما فقط احساست نیست ، پدر اون از من حامله است . سارا به من گفت که ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یه خونه مجردی تو این شهر بزرگ داره و مقداری پول برای چند سال . ما یک روُیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه ، سارا چشمای من رو به روی یک حقیقت باز کرده که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه . سارا یه باغ داره که ما می تونیم ماریجوانارو برای خودمون بکاریم ، و برای تجارت با کمک آدمهای دیگه ای که تو باغ هستن ، برای تمام کوکایینها و اکستزیهایی که می خوایم، در ضمن دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه ، و سارا حالش بهتر بشه، اون لیاقتش رو داره، پدر تو هم برای من و سارا دعا کن. نگران نباش پدر من 17 سالمه و میدونم که چطوری از خودم مراقبت کنم . یک روز مطمئنم که برای دیدارتون بر میگردم ، اون وقت تو میتونی نوه های زیادتو ببینی
با عـــــشق .....پسرت
پاورقی : پدر، هیچکدوم از جریانات بالا واقعی نیست ، من خونه دوستم هستم ، فقط میخواستم بهت یآداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه، دوســـــت دارم ! هر وقت که شرایط برای خونه اومدن مناسب بود ، بهم زنگ بزن

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت6:37توسط علي | |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت5:49توسط علي | |